نویسنده: روزبه سعادتی چند روز پیش، در قبرستان بهشت زهرای زنجان، مادرانی کنار مزار فرزندانشان ایستاده بودند. این تصویر را صفیه قرهباغی در یادداشتی قابل تامل ثبت کرده است؛ نه با زبان گزارش، بلکه با زبان مواجهه. او از قبرهایی نوشته که هنوز سنگ نداشتند، از نامهایی که روی کاغذ بودند. از مادری که میگفت پسرش را از دندانهایش شناخته، از نوزادی که طعم بیپدری را قبل تولد فهمیده، از مادری که شبها روی قبر پتو میکشیده، از سر همان مهر ساده مادری؛ مراقبت از بدن فرزند تا سردش نشود. اینها استعاره نیستند، نشانههاییاند از اخلال در روند زندگی که دیگر توان بازسازی خود را ندارد، از شکافی که در دل زمان رخ داده است. وقتی زخم، کهنه نمیشود، وقتی زمان فاجعه، در برابر تبدیل شدن به گذشته مقاومت میکند، در وضعیتی که فقدان، هنوز به رسمیت شناخته نشده و لکنت، روایت رنج را ناتمام گذاشته، هر تلاشی برای گذر از آن، عمیقا مشکوک است و غیرانسانی. چرا که این تعجیل، شکلی از خشونتیست که به عادی کردن فاجعه میانجامد. امروز، ما با دوقطبی مواجهایم که هر یک به نحوی از فاجعه عبور میکند؛ در یک سو بخشی از اپوزیسیون، به ویژه سلطنتطلبها، که با شتابی گستاخانه، مرگها را به ابزار نسخه سیاسی خود بدل کردهاند. برای آنها، آنچه مهم است، اعدادند؛ بیچهره، قابل شمارش و قابل تحلیل کمی. عدد از دندانها شناخته نمیشود، نمیلرزد و از مادران داغدار بیخبر است. عدد نه حسرت دارد و نه آرزو… در منطق آنها، اعداد از حقیقتشان خالی و تبدیل به ابزاری میشوند برای تحریف، سادهسازی و برای تولید فانتزیهایی که فاجعه را، جنگ را و رنج را به بازی میگیرند. این بخش اپوزوسیون، در تعارض داخلی، قدرت حاکمیت را آن قدر بزرگ جلوه میدهد که جامعه خود را عاجز بپندارد و در تقابل خارجی، حکومت چنان ضعیف نمایانده میشود که گویا یک شبه سقوط خواهد کرد. پارادوکسی که ناامیدی و امید را توامان تزریق میکند تا ایده جنگ و رویای بعد از آن را با عنوان تنها چاره به جامعه بفروشد، بدون لمس تبعات ویرانگر آن. این، نهایت سادهسازیست برای فریب! برای من، اعداد فاجعه، البته مهماند؛ چرا که پشت هر عدد، زندگیِ انسانی در جریان بوده است. اما وقتی انسان به عدد فروکاسته شود، واقعیت تجربه انسانی، خاطرهها، دردها و سوگواریها، همه ناپدید میشوند. از انسان چهرهزدایی میشود و آنچه باقی میماند، اعدادی بیروح است؛ ۱۲ هزار، ۳۶ هزار، ۵۰ هزار، ۷۰ هزار و… اعدادی که آن قدر منقبض و منبسط میگردند، تفاوتشان بیمعنا میشود. در این میان هر کسی که نخواهد در این دوقطبی تحمیلیِ آنها قرار گیرد، برچسب میخورد و تهدید به حذف در آینده میشود؛ گویا استبداد سلطانی، پیش از تاجگذاری شازده، در منطق و زبان هوادارانش، رسوب کرده است. در سوی دیگر مسئول اصلی، قدرت مستقر، با تمهیدات زبانی و اجرایی، همان رویکرد را دارد؛ مدیریت رنج و زمان فاجعه برای عبور فوری از آن. تعیین این که کدام رنج مرئی شود و کدام نامرئی، تنظیم زمان و مکان سوگ و کم و کیف آن، کنترل روایتها و… علاوه بر اینها، در تقابل با نسخه تجویزی قطب مخالف، دست به سناریوسازی هم میزند. به رغم تفاوتها، هر دو طرف، درون الگویی مشابه عمل میکنند. هر دو تخیل را مسدود و افق را فقیرتر میکنند تا به وجودِ خود ضرورت بخشند؛ یکی با لباس منجی که از جنگ سربرمیآورد، دیگری به عنوان تضمینی برای تداوم بقا… هر دو، نسخهای را تحمیل میکنند، بدون آن که ناچار شوند کنار مزارهایی بایستند که هنوز به گذشته نپیوستهاند. انگار میتوان از فاجع پرید و همانند روز پیش از آن، عادی سخن گفت. در امتداد تأمل آدورنو؛ این پرش چیزی جز بربریت است؟! مسئله نفی سیاست نیست. مسئله امکان آن است و نسبتش با رنج. در لحظهای که فاجعه نه به پرسش درآمده و نه پاسخی یافته، هر پرشی به راهحل، نتیجهای ندارد جز بازتولید آن. باید مکث کرد، با رنج روبرو شد، روایتهایش را شنید، به لکنتهایش گوش سپرد و آنچه را مسکوت مانده، به زبان آورد. تنها بعد از این مواجهه است که میتوان از سیاست سخن گفت و به آن امید داشت. راهبری نوشته علی خامنهای در مشهد به خاک سپرده میشود تزریق شرم؛ سیاست خاموش کردن حاشیه